تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

خیلی خوبه که آدم می تونه حرفش رو بزنه و راحت بشه ، آروم بشه و نگران هیچ چیز نباشه

خیلی خوبه که وقتی دلت تنگ میشه می تونی گریه کنی و آروم بشی

خیلی خوبه وقتی خیلی خسته ای و دیگه چشمات همه چی رو دو تا می بینه ، بخوابی و آروم بشی

اصلا همه چیزهای آروم و آرامش دهنده خیلی خوبه

و خیلی خوبه که ما می تونیم با خدا حرف بزنیم و آروم بشیم

محبت کنیم و آروم بشیم

دوست بداریم عشق بورزیم و آروم بشیم

خیلی خوبه که دیگران رو ببینیم و درس عبرت بگیریم و آروم بشیم

خیلی خوبه خدا رو به خاطر همه نعمتهایی که داریم شکرگذار باشیم و آروم بشیم

من آرومم اونقدر آروم که حتی طوفان امتحانات و پروژه های سنگین هم نمی تونه این آرامش رو از من بگیره ، خدایا خداجونم شکرت به خاطر همه چیز

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 10:28 توسط نگار| |

سلام دوستای گلم

یه کمک بزرگ نیاز دارم

آیا کسی از شما کسی رو میشناسه که با هوش مصنوعی آشنا باشه یعنی هم رشته من باشه و توی دانشگاه این درس رو گذرونده باشه و یا اصلا خودش استاد باشه و این درس رو تدریس کنه ، واااااااااااای دارم دیوونه میشم استادمون برگشته آخر ترم یه پروژه سنگین داده به هر کدوممون و چهار تا سئوال که اگه ما تا آخر عمرمون فکر کنیم به جواب نمی رسیم تازشم گفته سئوالات امتحان هم به همین صورت میان ، حالا خودتون قضاوت کنین؟؟؟ نصف بچه های کلاس که گفتن ما حذف می کنیم ولی من نمی تونم حذف کنم چون زمانی برای جبران ندارم.

دوست جونام اگه واقعا می تونین کمکم کنین.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 10:2 توسط نگار| |

زندگی در گذره و ما هم می گذریم از کسایی که باعث رنجیدنمان می شوند

توی این چند روز تعطیلی از خیلی ها دلگیر شدم و رنجیدم و از خیلی ها هم محبت زیادی دیدم ، راستش رو بخواین دیگه از بی احترامی و انتظارات بیخود اطرافیانم و گله و شکایت هاشون خسته شدم و یه طوفانی به پا کردم که هنوز خودم نمی تونم اون سرش رو حدس بزنم

دیگه نمی خوام فقط شنونده باشم میخوام حرف بزنم و از حق خودم دفاع می کنم

می خوام رفتار خیلی بد و بی احترامیهای بعضی ها رو به همه نشون بدم و بگم اگر فکر کردین من نمی فهمم کور خوندین

می خوام تا آخر این قضیه برم حتی اگر کار به جاهای باریک بکشه

می خوام ببینم چه چیز من حسادت برانگیزه و کجای شخصیت من مغروره ، من که بجز یه زندگی ساده  چیز دیگه ای ندارم پس چرا به من حسادت می کنن

دلم میخواد فریاد بزنم و بگم که از دست خیلی ها دلخورم بدرقم و ای خدای بزرگ ای خدای آسمان بی کران ای خدای همه تنهایان کمکم کن که صبور باشم و بزارم دیگران هر فکری دلشون میخواد بکنن ، خدایا من ازشون نمی گذرم و فقط به تو می سپارمشون

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:50 توسط نگار| |

درگیر مین ترمها هستم و تقریبا سرم خیلی شلوغه

دارم تمرین می کنم که بتونم نسبت به خیلی از مسائل بی اعتنا باشم ، دارم یاد می گیرم که بتونم دیگران رو نادیده بگیرم که بتونم حرفهاشون رو همه کشک حساب کنم

می دونین خیلی وقته قید خیلی از آدمهای اطرافم رو توی زندگیم زدم ، دارم یاد می گیرم که بدون اونها زندگی کنم ، ولی حرفها و پیغام و پسغامهاشون حالم رو بد می کنه

دیروز دوست جون اومد خونمون که جزوه بگیره ، نشستیم و کلی حرف زدیم ، نسکافه خوردیم و سالاد ماکارونی درست کردم و با هم شام خوردیم ، خیلی خوب بود یه همصحبت خوب یه دوست خوب ، خیلی وقتها میگم من کجای زندگی دوستام قرار دارم ، من چه جایگاهی دارم توی ذهنشون توی قلبشون

دارم تلاش می کنم و به دعای شما دوستای خوبم خیلی نیاز دارم ، دارم تلاش می کنم که بتونم مشکل بزرگ یکی از نزدیکانم رو حل کنم ، دارم تلاش می کنم خدایا خودت کمکم کن ، خدایا خودت کمکمون کن

ذهنم مشوشه آرامش دارم ولی ندارم می دونم چی میخوام و میخوام چیکار کنم ولی نمی دونم چی میخوام و میخوام چیکار کنم ، دلم تنگه می دونم چرا ولی نمی دونم چرا ، دارم تلاش می کنم ، من می تونم و استحقاقش رو دارم که بدون درگیری ذهنی زندگی کنم

یه کنج دارم توی خونمون -قشنگه که هر کسی توی خونشون یه کنج داره- وقتی خستم وقتی دلم می گیره وقتی میخوام فکر کنم و آرامش داشته باشم وقتی سرم درد می گیره وقتی دلم میشکنه میرم و اون کنج میشینم یه لیوان چای یا نسکافه هم دستم می گیرم و میرم توی یه عالم دیگه و دلنشین تره که این خلوت با همراهی یه موزیک ملایم باشه ، گریه می کنم، فکر می کنم، حرف میزنم، با خودم درگیر میشم، به خودم امید میدم و بعد پا ميشم و به زندگيم ادامه میدم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:55 توسط نگار| |

این چند روزه اینترنت نداشتیم ، یعنی هم داشتیم و هم نداشتیم ، تا میومدی و یه سایت رو باز کنی کلی وقتت رو می گرفت و بی خیال می شدی ، کمابیش با زحمت به وبلاگهاتون سر می زدم ولی نمی تونستم نظر بذارم چون اصلا کامنت دونیهاتون باز نمی شد برای من ، خلاصه کلافه شدم ، در هر صورت امیدوارم دیگه پیش نیاد.

سرم خیلی شلوغه خیلی زیاد ، پنج شنبه این هفته و یکشنبه هفته آینده میان ترم دارم و دیشب تا راس ساعت دو ونیم من بیدار بودم و امروز بی نهایت خواب آلود تشریف دارم.

راستی کنفرانسی رو که براتون گفته بودم دادم و با رضایتمندی استاد روبرو شدم و کلی ذوقیدم.

روزها خیلی خیلی زود میگذره و من اصلا گذر زمان رو احساس نمی کنم ، باورم نمیشه که امروز سوم آذره ، دیگه دلم نمیخواد از سختیهای این روزهام بگم فقط میخوام بگم هستم و خوبم و خدا رو شکر میگذرونم ، کلی خونمون رو تغییر دکوراسیون دادیم و این به روحیم خیلی کمک کرده ، یعنی یه جورایی مشغول شدم و هر روز دنبال یه وسیله تازه بودیم ولی تا دلتون بخواد قسط به قسطهای دیگمون اضافه شد و کلی خرج انداختیم روی دست خودمون ولی خونمون از اون حالت قبل خیلی بهتر شده و یه احساس آرامش خاصی به آدم میده.

امروز قرار بود با دوست جون آمار بخونیم ولی چون دوست جون آمادگی نداشت قرارمون افتاد واسه فردا که پس فردا هم امتحانش رو داریم ، دعا کنید دوستای خوبم که امتحاناتم رو خوب بدم و نمراتم عالی باشه ، برام دعا کنید با دلای پاک و مهربونتون ، قربون تک تکتون برم.

یه لیوان بزرگ نسکافه درست کردم و توی فکرای خودم غرقم ، واااااااااای چقدر خوبه که کسی فکرای آدم رو نمی بینه.

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:34 توسط نگار| |

امروز دیگه حسابی زده بودم به سیم آخر که بی خیال همه چیز بشم و با این همکارم یه دعوای مفصل کنم و برای همیشه از اینجا برم ولی بعد نشستم و فکر کردم و پیش خودم گفتم چرا من بزارم اینا اینجوری روی اعصاب من راه برن و باعث بشن که من از محیط کارم دلزده بشم باید بتونم مقاومت کنم و من اونا رو شکست بدم ، خلاصه خیلی زود رفتم نهار و بعد از اون هم رفتم نمازخونه و یک ساعت خوابیدم و بعد هم آروم آروم اومدم اتاق و برای خودم یه چای ریختم که بخورم و بی خیال تمام سیستم های نیمه کاره ای که جلوی میزم افتادن شدم ، خلاصه امروز نذاشتم دیگران باعث بشن که من تصمیم عجولانه بگیرم در صورتی که بی نهایت نهایت نهایت روی اعصابم راه رفته بودن.

شنبه بعد از ظهر که کلاس داشتم ، استاد گفت هر کسی که بتونه یه تیکه از درس جلسه بعد رو که خودم تعیین می کنم آماده کنه و بیاد کنفرانس بده ، پیش من نمره داره و برای پایان ترمش مفید واقع میشه ، از اونجایی هم که من بی نهایت به کنفرانس دادن علاقه دارم ، از بین همه دستم رو بالا بردم و خلاصه اینکه شنبه آینده باید برم و برای درس مهندسی نرم افزار که یکی از دروس تخصصی و مشکلمون هست کنفرانس بدم ، برام دعا کنید دوست جونام که عالی باشم و بتونم با آرامش کنفرانسم رو بدم.

خیلی شکایتا دارم ولی باز هم بماند...

رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم

ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم

این روزا تنها صدایی که به من آرامش میده صدای خواننده این آهنگه ، منی که در سال یک بار هم ترانه هاش رو گوش نمی دادم حالا روز و شبم با آهنگاش میگذره.

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:38 توسط نگار| |

دیشب خواب دیدم دارم بابامو می بوسم ، خیلی زیاد اونقدر می بوسمش که همه متعجب شدن ، تو رو خدا هر کی تعبیرش رو می دونه برام بگه ، خیلی دلم گرفته ، خیلی زیاد. کاش هنوز خواب بودم ، کاش زندگی یه خواب بود.
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:29 توسط نگار| |

کلاس پشت کلاس و جزوه پشت جزوه و تلنبار(تلمبار؟؟؟) پشت همون کلمه

نمی دونم چیکار کنم ، وقتم خیلی محدوده ، تازگیا بی نهایت بی خوابی دارم و شبها به زور می خوابم ولی تو طول روز کلی کسلم ، نمیدونم چیکار کنم

ديروز ماهگرد ازدواجمون بود ، پيتزا مخصوص استاپی سفارش دادیم ، ماه تی تی جان می دونه کجا رو میگم ، خوب بود و من و مهربون کلی عاشقانه بودیم عاشقانه گفتیم و شنیدیم و لحظه های قشنگی رو که داشتیم دوباره توی ذهنمون حک کردیم ، خداوندا شکرت به خاطر همه چیز

از وقتی که دوست جون همکار که جریانش رو براتون گفته بودم که یه مدت با من بی محلی می کرد و اینا ، برای همیشه رفته ولایتشون(تهران) من خیلی خیلی تنها هستم و هنوز نتونستم دوست پایه ای توی اداره پیدا کنم و این خیلی منو کلافه کرده

من از خار سر دیوار دانستم

که ناکس ، كس نمی گردد از این بالا نشستنها

اینو اینجا نوشتم که یادم بمونه ، دیگه فکر بعضی اتفاقات رو با بعضی اشخاص برای همیشه از ذهنم دور کنم

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:43 توسط نگار| |

برنامه گرافیکم رو تا حدودی پیش بردم خیلی این کار رو دوست میدارم بسیار بسیار لذت بخش می باشد، خدا کنه تا آخرش همین احساس رو داشته باشم هر چند می دونم سخته و پیچیده اونم برای اولین بار.

بعد از ظهر داریم با مهربون میریم وسایل خونه ببینیم، قصد داریم برای عوض کردن روحیمون یه سری از وسایل رو عوض کنیم ، از امروز داریم می گردیم دعا کنید موفق بشیم و زیاد نخواد وقت بذاریم ، چون من شدیدا با کمبود وقت مواجه هستم.

بعد از فوت پدرم ، پدر و مادر مهربون فقط برای مراسم سه روز و هفت اومدن و برگشتن ، اونم مهربون آوردشون و برگردوندشون ، بعد که من اومدم آبادان تا لحظه الان برای سرزدن به من نیومدن خونمون ، فقط هر کدوم یک بار به مدت یک دقیقه خواستن و با من صحبت کردن همین و بس

دقيقا دو روز بعد از مراسم چهلم ، كه حتی زنگ هم نزدن چه رسد به اینکه توی مراسم شرکت کنن ، پدر و مادرش با خواهر كوچيكه رفتن اصفهان خونه يكی از خواهرای مهربون و آخر مهر برگشتن چیزی حدود یکماه و نیم اینجا نبودن وقتی برگشتن من نمی خواستم اصلا دیدنشون برم و خیلی از دستشون ناراحت بودم که من چه خطایی در برابر اونا انجام دادم چه بی احترامی کردم که اونا منو به حال خودم گذاشتن ، خیلی ازشون دلگیر بودم خیلی زیاد هیچ کس نمی تونه بفهمه چقدر ، چند روز پیش نشستم با خودم فکر کردم که من بخاطر اینکه برای مراسم چهلم نه تلفن کردن و نه توی مراسم شرکت کردن و همینطور به خاطر اینکه نیومدن بهم سر بزنن از دستشون ناراحتم و این به پدرم ربط پیدا می کنه ، و یادم اومد که پدرم هیچ وقت کسی رو از خودش ناراحت نمی کرد و حالا که می فهمه من بخاطر این مسئله دارم این اندازه خودم رو اذیت می کنم خیلی از دستم ناراحت میشه ، پدر من همه رو می بخشید همه رو حتی اونهایی که بهش بی احترامیهای زیادی کرده بودن اونا رو هم می بخشید

جمعه به مهربون گفتم بعد از کلاسم یه سر بریم خونه بابات اینا ، با تعجب قبول کرد. به مهربون گفتم من این کار رو اول به خاطر شادی روح پدرم و بعد هم به خاطر تو انجام میدم وگرنه از دستشون بی نهایت دلخورم ، گفت میخوای بعدا بهشون بگم ، گفتم به هیچ وجه دلم نمیخواد احساس کنن من به محبتشون نیاز داشتم ، حالا دیگه خیلی دیره و اومدن یا نیومدنشون چیزی رو برام عوض نمی کنه ، رفتیم و یک ساعت نشستیم و برگشتیم ، به همین سادگی. احساس سبکی می کردم و احساس کردم بخشش چیزیه که من از پدرم به ارث بردم.

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:2 توسط نگار| |

استاد گرافیکمون گفته واسش یه انیمیشن درست کنیم یه چیزی در حد این برنامه کودکهایی که می بینیم ولی خیلی ساده تر و کوتاهتر ، من واسه این پروژه اصلا وقت ندارم و این کلی فکر و ذهنم رو درگیر خودش کرده ، فردا بعد از ظهر پنج تا هشت باید حتما استارت پروژه ام را ببرم و حتما حتما هم چند تا حرکت بهش بدم وااااااااااااااااای دارم دیوونه میشم ، من هنوز کتاب داستانش رو هم مشخص نکردم چه رسد به اسکن عکسهاش و بعد نقاشی عکسهاش و بعد هم حرکککککککککککت هاش.

دیروز کلا ویندوزم رو عوض کردم ، آنتی ویروسم رو عوض کردم یعنی به کل پارتیشین بندیمو عوض کردم و الان درایوهام دارن یه نفس راحت می کشن ، نمی دونین چقدر سیستمم پر بود از اطلاعات ، اونم چه اطلاعاتی همش فیلم و عکس و موسیقی همه جوره ، خلاصه از این به بعد با توجه به اینهمه نرم افزاری که باید روی سیستمم نصب بشه نمی دونم جا برای این دارام دیرینگ ها دارم یا نه ، مهربون اصرار داره واسم یه لپ تاپ بخره ولی من بهش گفتم فعلا نمیخوام و اگه ممکنه پولش رو رد کن بیاد من واسش نقشه دارم.

توی دو تا صندوق شرکت کردم یکی از طرف خواهرجون خودم و یکی هم از طرف خواهرجون مهربون ، البته من توی یکی از صندوق ها دو تا سهم دارم یعنی هر ماه من صد و پنجاه تومان باید قسط بدم و این قسطی هست که خودم اونو به عهده گرفتم ، با خودم فکر کردم نگاری تو الان تمام حقوقت میره پای شهریه و پول ترم و کتاب و جزوه و خرجای دیگه ای که داری و هیچ پس اندازی نمی تونی از حقوقت داشته باشی پس بهتر دیدم در جهت کمک به رفاه خانواده در صندوق های متعدد شرکت کنم تا بتونم پس انداز داشته باشم ، آخه قصد داریم سال دیگه توی یه جای بهتر با امکانات بیشتر یه خونه بزرگتر رهن بگیریم و این به پول زیادی نیاز داره و ما قصد داریم با وجود شهریه سرسام آور دانشگاه آزاد و با وجود کرایه خونه و قسط بانک و خرج های روزمره برای این مهم هم پس انداز داشته باشیم به امید خدا.

البته خداییش توی صندوق اداره هم که شرکت کردم ، پولش شد قسمتی از پول پیش قرارداد جدید خونه که امسال بستیم.

خدایا خودت کمکمون کن که همیشه سربلند باشیم و همونطور که تا الان بهمون کمک کردی و به هدفهامون رسوندیمون به هدفهای بزرگتر بعدی هم برسیم ، خدایا شکرت به خاطر همه چیز که می دونم هیچ کارت بی حکمت نیست ، هم داده هات حکمت داره و هم نداده هات و هم گرفتنی هات ، خدایا هممون رو عاقبت به خیر کن ، خدایا منو به حال خودم مگذار خدایا ما رو به حال خودمون مگذار ، خدایا...

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:54 توسط نگار| |


Design By : Night Skin